دانلود رمان های ایرانی،خارجی ...

رمان آناهیتارمان آناهیتا (ادامه ی فصل هشتم)

آني كمي از آب قند نوشيد و سعي كرد لبخند بزند.
- نويد ممكنه برام يه ماشين بگيري.
- خودم مي رسونمت. بدار يك كم حالت جا بياد.
- من خوبم . اين حالتم عاديه. هميشه اين ساعت ها دچار سرگيجه مي شم.
نمي خواست بيش از آن جلوي كورش بشكند. دوست نداشت ضعفش آن چنان آشكار باشد. اما هر دو مرد خوب مي فهميدند او چقدر سعي دارد خودش را كنترل كند.
كورش گفت: به نظر من هم بهتره زود تر ببريش تا استراحت كنه.
نويد بي توجه به كورش از آني پرسيد: چقدر مونده؟


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-70.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:39 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (فصل هشتم)

بعد او را به داروخانه برد و يك بسته بيبي چك گرفت و هر دو به فروشگاه بازگشتند. به اندازه ي كافي دير كرده بودند و نمي خواستند بيش از آن رئيس را عصباني كنند.
سوفي او را به دستشوئي فرستاد وخودش با نگراني بين رگال هاي لباس مضغول قدم زدن شد. دقايقي طولاني گذشت.


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-69.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:38 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (ادامه ی فصل هفتم)

آن سفر انگار براي خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزيه وتحليل مسائل پيش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره اي اساسي باشد.
وقتي به سرسبزي بيكران كوه هاي البرز رسيدند متوجه شد آني تكاني به خود داد اما پلك هايش را نگشود. چشم گرداند تا در جاده جايي براي پارك پيدا كند . با ديدن تابلوي قهوه خانه اي محلي كمي از سرعت ماشين كاست و پس از طي مسافتي، نزديك قهوه خانه ، كنار جاده پارك كرد.


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-68.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:37 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (فصل هفتم)

زوده . . . اي كاش صبر مي كرد.
دكتر هوشمند لبخندي مهربان بر لب آورد و گفت: فراموش نكن اين جا ايرانه. تو با كورش توي يك خونه زندگي مي كني. هر دو به هم علاقه داريد و اين علاقه به طور قطع از چشم اطرافيان دور نمي مونه. اگر اين كشش جهت درستي پيدا نكنه دردسرهاي زيادي براتون درست مي شه كه به صلاح هيچ كس نيست. درسته تو براي ازدواج خيلي جووني و شايد از نظر روحي هنوز آمادگي نداشته باشي، اما اين رو در نظر بگير كه كورش مرد فهميده و عاقليه. من مطمئنم اون نمي ذاره ازدواج مانع اهداف خاص تو بشه. و البته فكر هم نمي كنم منظورش از ازدواج اين باشه كه خونه ي مستقلي بگيريد و زندگي تازه تون رو شروع كنيد


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-67.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:36 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (ادامه ی فصل ششم)

. لحظه اي سرش را زير آب برد تا آرام شود. نمي خواست بيش از آن كورش و منصور را بيازارد.
وقتي بالا آمد اشك هايش بي صدا با هق هقي خفه سيل آسا بر گونه هايش جاري بود.
منصور با ديدن پسرش كه با ناراحتي در راهرو قدم مي زد ايستاد و پرسيد: چي شده؟
كورش به سمت پدرش آمد و با چشماني نگران گفت: هنوز داره گريه مي كنه.
بعد با خشم ادامه داد: در عمرم آدمي به پستي جهانگير نديدم. اون آشغال حتي به دختر خودش رحم نمي كنه


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-66.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:35 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (فصل ششم)

آني كه كاملا سرحال و هوشيار بود با علاقه مندي خاص گفت: نه ! نه! خيلي خوبه. من دوست دارم بشنوم . . . واقعا دوست دارم بشنوم.
منصور به روي او لبخندي زد. به پشتي صندلي بزرگ و چرمي اش تكيه داد و گفت: قبل از اون چند مورد ازدواج براي من پيش اومده بود اما من اون قدر گرفتار درس و كار بودم كه نمي تونستم زني رو درگير اين گرفتاري ها بكنم.


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-65.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:34 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (ادامه ی فصل پنجم)

آناهيتا كه به نسبت لباس مناسب تري به تن داشت به تبعيت از كورش از ماشين خارج شد. منظره ي بديع رو به رو هر دو را به سكوت و احترام واداشته بود. آني كه در طرف ديگر ماشين ايستاده بود، نگاهش از قله هاي سپيد به دنبال عقابي كشيده شد كه در آسمان ، مانند سلطاني بر همه چيز نظارت داشت.


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-64.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:33 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (فصل پنجم)

من می رم یه هوایی بخورم!
وقتی از اتاق خارج شد احساس می کرد هنوز دست گرم آنی دستش را گرفته.به واقع آن حس را داشت! تمام بدنش عرق کرده و در آن هوای خنک احساس خفگی می کرد.کلافه خود را به حیاط رساند.قطرات ریز و سرد باران تن تب دارش را کمی آرام کرد.سرش را رو به آسمان گرفت تا باران صورتش را هم بشوید.چشمانش باز بود.و گاهی قطره ای درونشان می افتاد.به یاد حرف آنیتا افتاد زمانیکه روی پل رودخانه ایستاده بود " به چشمان رودخانه نگاه می کردم"
احساس می کردم حالا او به چشمان آسمان خیره شده.با صدایی که خودش می شنید گفت: من دارم کجا می رم؟ به کجا باید برسم؟


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-63.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:32 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (ادامه ی فصل چهارم)

ساعت نزدیک به نه شب بود که مسافران از راه رسیدند.منصور در را برایشان باز کرد و در حالیکه ژاکتش را به دور خود می پیچید در حیاط به استقبالشان رفت.وقتی همه با ساکهای خود وارد خانه شدند ثمره پرسید: پس مامان کجاست؟
- یک کم سرش درد می کرد.خوابیده.
- چرا سرش درد گرفته؟
- احتمالا سرما خورده.راستی شام خوردید


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-62.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:30 | توسط : admin  | 

رمان آناهیتارمان آناهیتا (فصل چهارم)

روز بعد آناهیتا تا ساعت دوازده ظهر دراتاقش ماند.آن روز صبا کلاس نداشت،اما آن قدر از حرفهای آناهیتا دلگیر و پریشان بود که سراغش نرفت.غرق افکار خود ناهاری آماده کرد و بعد پشت میز آشپزخانه نشست و به گل های زرد و نارنجی رومیزی خیره شد.


 
[ادامه مطلب ...]
منبع : http://roman-irani.blogfa.com/post-61.aspx
تاریخ انتشار :  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:29 | توسط : admin  | 
مطالب قدیمی‌تر